محمد بن حسين رازي
91
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
ايشان را گفتم آن مرد چه كسى باشد ؟ گفتند : پسر ملجم لعنه اللّه او را بكشد بكوفه در سال سىام از وفات رسول صلى اللّه عليه و آله . ابو طالب گفت : بعد از قول ايشان ناگاه رسول صلى اللّه عليه و آله بيامد و على را از دست ايشان بستد و دست در دست وى نهاد و با وى سخن مىگفت و چيزها ازو مىپرسيد و مىخواند از آنچه خداى تعالى فرو فرستاده است از توريت و انجيل و زبور و فرقان . پس محمد با على سخن گفت و على با وى سخن گفت ، اسرارى چند كه ميان ايشان بود . پس از آن زنان غايب شدند و من در اندرون خود مىگفتم ، كاشكى كه من آن زنان دوگانه را مىشناختمى ! على آواز داد ، گفت : اى پدر ايشان را شناختى ؟ گفتم نه . گفت ، آن حول ؛ حوا بود ، مادر من . دوم كه مسك در من ماليد مريم بنت عمران . سيوم كه مرا در جامه پيچيده آسيه بود . و آنكه ظرف مسك داشت مادر موسى عليه - السلام . پس مرا گفت پيش مثرم رو ، او را بشارت ده و خبر كن از آنچه ديدى كه تو او را در غار كوه لكام يا بى ، و حال شهيد پسرش حسين با من بگفت . و چون از مناظرهء محمد و از مناظرهء من فارغ شد ، با حال طفوليت رفت چنان كه اول بود . من پيش تو آمدم تا ترا خبر دهم و قصه با تو بازگفتم چنان كه ديدم اى مثرم . ابو طالب گفت چون مثرم اين حال از من بشنيد سخت بگريست ساعتى انديشه كرد پس پاى دراز كرد و جامه بر خود افكند و مرا گفت : اين زياده جامه بر من افكن . او را واپوشانيدم ، راست بخفت و بمرد چنان كه اول بود . من سه روز اقامت كردم ، سخن مىگفتم ، جواب نمىشنيدم متوحش شدم . مارها هر دو بيرون آمدند گفتند به نزد ولى شو كه تو اولىتر به كفالت و نگاه داشتن او از ديگرانى . من ايشان را گفتم شما كيستيد ؟ گفتند ما عمل صالح وىايم . خدا ما را بدين صورت بيافريد كه مىبينى تا شب و روز او را نگاه مىداريم تا روز قيامت . چون روز قيامت باشد يكى در پيش او باشيم و يكى در پس ، و دليل او باشيم به بهشت . پس ابو طالب بازگشت . جابر گفت :